تبليغاتX
ستایش

ستایش

دردودل با خدای مهربونم

سفر به مشهد

سلام سلام به خدای مهربونم خدای که هروقت بخواد بنده اش رو هرکجا می بره.

دیشب ساعت ۹شب رسیدم اگه گفتی کجا؟پیش اما رضا اره خودمم باورم نمی شد چون بابام کارمند بود اسم نوشتیم و منتظر شدیم تا به ما خبر بدن که مطمئنا ۲ماه دیگه می شد ولی به طور اتفاقی روز ۲شنبه مامانم بهم زنگ زد که کسی انصراف داده و به ما زنگ زدن واییییییییییییییی انگاری دنیا رو بهم داده بودن اخه یهو اون هم اما رضا خدایا شکرت اونم تولد فاطمه الزهرا تو حرمش باشی بی خود نیست وقتی کسی رو بطلبه همه جوره می طلبه.خیلی خوب بود چه ارامشی داشت با اونکه شلوغ بود

خدایی ممنونم یا امام رضا از تو هم ممنونم دلم خیلی هوات رو کرده بود نمی دونستم تو هم منو می خوای که اینقدر زود ببری پیشه خودت

می دونی من همیشه وقتی به جاهای زیارتی می رم انگاری خدادنیا رو بهم داده پیش خودم فکر می کنم پس خداازم راضیه که منو می بره پیشه خودت خدایا شکرت

یا امام رضا یا ضامن اهو بطلب هرکی رو که ارزوی تو رو داره

خداجونی خودم مرسی بابت همه مهربونیهات و نگاهات و عشقت.عاشقتم و مخلصتم مهربونم خیلی خیلی مواظب خودت باش.

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 8:2 قبل از ظهر ] [ ستایش ] [ ]

شکربابت همه چی

خدایی بابت همه مهربونیهات شکرت

تنهام نذار که بی تو هیچم قشنگ مهربونم
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:8 قبل از ظهر ] [ ستایش ] [ ]

اميد!!!

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگي ام را !
به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت :آيادرخت سرخس و بامبو را مي بيني؟
پاسخ دادم :بلي.
فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود . من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كردن د.
خداوند در ادامه فرمود: آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنن د. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي!
از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم.
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند .
گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني .

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 3:5 بعد از ظهر ] [ ستایش ] [ ]

لبخند زندگي

زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینمآیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.
همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص… و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.
اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:
درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.
این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید آن را پیش خودتان نگهدارید.
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود!

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست
شاد کردن است
زندگی قهقهه نیست
لبخند است

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 3:1 بعد از ظهر ] [ ستایش ] [ ]

ختم قران

سلام خدای مهربونم.خوبی؟منم خوبم خیلی خوب حس میکنم دنیاداره به روی من می خنده وبهم ارامش میده که می دونم اونم توداری کمکم می کنی.

دارم ختم قران میکنم البته این دفعه فرق داره می خوام معنی قران رو ختم بدم تا به این سنم نتونستم معنی قران رو بخونم همش عربی خوندم یه روز می خواستم قران بخونم ناخوداگاه فارسی اون خط قران رو خوندم به نظر خیلی جالب بود به همین خاطر اگه تو کمکم کنی می خوام تا اخرش رو بخونم دیشب برنامه یاد خداکه خیلی دوست دارم این برنامه رو یه جوره خاصیه تو شب اونم شب جمعه حس میکنه ادم که خیلی خیلی بهت نزدیکه خدایا شکرت از اینکه من رو از خودت دورنمی کنی درمورد قران گفت یه چند جمله از معنی قران که همون هم باعث شد که ختم قران بدم کمکم کن تا اخرش برم حس میکنم ادم وقتی معنی قران رو بخونه به یه چیزهای خاصی می رسه.

خداجون جونی من خیلی خیلی مخلصتم از اینکه منو با همه بدیهام تحمل می کنی و منو تو تموم مراسمات دعوت می کنی شکرگزارتم خداکنه بتونم منم اون همه مهربونیهات رو جبران کنم.

دوستت دارم و عاشقتم مواظب خودت باش خدای مهربونم که اسمت باعث ارامش میشه

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 1:16 بعد از ظهر ] [ ستایش ] [ ]

من اومدم

سلام من اومدم از یه جای خیلی خوب.ان شااله قسمت هرکی که دلش می خواد بشه خونه  خدا و مدینه بشه یه جای واقعا استثناییی.خیلی حال و هوای خوبی داشت مدینه که یه جور بغض برام داشت که نمی زاشتن برم قبرستان بقیع هنوز هم که هنوزه هرموقع که یادش می افتم یه بغض گنده خفه ام میکنه واینکه خانومهارو نمی زارن برن مسجد النبی سرقبر پیامبر و اینکه به ما ایرانیها حرامی و نجسی می گفتن خیلی سخت بود شب اخر یه بغض گنده داشتم که وقتی با کاروان رفتیم برای وداع اونم ساعت۲شب حسابی خودم رو خالی کردم که واقعا غریبن.از افاطمه (ص)که حتی جای قبرش معلوم نیست اخ خدا چرا اینقدر غریب.ولی به معنای واقعی بهشت بود اصلا انگاری این چند وقت داشتم خواب می دیدم.وقتی از مدینه وارد شهر مکه شدیم یه حس خاص داشتم یادته همش بهت می گفتم اون موقعه ها که دلم بد جوری می گرفت می گفتم خدایی می خوام بیام بغلت نگاه اولم بهت اصلا تو حال خودم نبودم وای دلم برات تنگ شده ارامش اونجارو می خوام موقع سال تحویل تودوقدمیت بودم و ازت خواستم همه مریضهارو شفا بدی و فرج اقا امام زمان(عج)وهمه دوستام و خانوادم خدایی الان دوروزه اومدم ولی یه حس قریبی ذارم اینجا.

یه بهشت به معنای واقعییه خدایی شکرت بابت همه لطف و محبتی که درحقم داشتی.

نیلوفر عزیزم ِشفای اون رو از تو می خوام از تو خدای بزرگم که هرموقع صدات کردم حست کردم و پیشم بودی.می دونم خوب میشه چون اون توروداره.

خدایییییییی عاشقتم و تنهام نذار که بدون تو می میرم.مواظب خودت باش قشنگم.

راستی سال نوهمتون مبارک باشه ان شااله سال خوبی برای همه باشه.

 

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 2:9 بعد از ظهر ] [ ستایش ] [ ]

اولین کلاس مکه

سلام خدای مهربونم.دیروز اولین کلاس برای مکه بود یه ذوق خاصی داشتم ۱۴۰نفربودیم پیر  جوان و میانسال به نظر جمع خوبی بودن مدیرکاروان و معاون و روحانیش هم خوب هستند معاون رو می شناسم چون دوست داداشم هست.چه حس خوبیه وقتی صحبت می کزد روحانی جمع درمورد مدینه و غریبی فاطمه الزهرا و محمد رسول اله می گفت موقعه ای که مابرسیم به مدینه روزهای هست که فاطمه الزهرا بیماره.و از دلتنگیش نسبت به باباش می گفت.

خدایی خیلی خوشحالم خیلی انگاری که می خوام متولد بشم.ولی یه بغضی همش اذیتم میکنه اون هم نبود بابایی خوبم هست که در اصل این مکه حق اون بود ولی به خاطر مریضیش دکتراجازه نداد و قسمت من شد خدایی می خوام بیام پیشت و شفای همه مریضها الالخصوص بابایی خوبم رو بگیرم .خدایی بابت همه چیز شکرت.

حیثه جونم و الهه مهربونم ممنون از پیامهاتون من هرچه سعی کردم براتون پیام بزارم نشد که نشد باز هم ازتون تشکرمیکنم ان شااله قسمت همه کسانی بشه که دوست دارن برن اونجا.

 

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 11:17 قبل از ظهر ] [ ستایش ] [ ]

16روزدیگه...

سلام.۱۶روز دیگه می خوام بیام پیشت خداجونم یه استرس خاصی دارم خدایی مطمئنی من لیاقتش رو دارم که بیام پیشت اخه من بنده خوبی برات نبودم یه جورهای از خودت و خودم خجالت می کشم.این روزها یه جوریه حالم قابل توصیف نیست نمازهای که می خونم صحبتهای که باهات میکنم انگاری خیلی راحتراز قبل باهات ارتباط برقرار میکنم خداجونی ...هیچی دوستت دارم و مواظبت خودت باش وهیچ وقت منو و خانواده و دوستای مهربونم رو تنها نذار خدایی عاشقتم.

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 11:52 قبل از ظهر ] [ ستایش ] [ ]

من و خدای مهربونم

سلام سلام خدای مهربونم.امروز اومدم اینجا بنویسم تا یادم باشه چقدر تو مهربونی و منو با تموم بدیهام می خوای ببری دم خونت اره قرار اگه تو بخوای ۲۱اسفند برم خونه خدا وای اصلا باورم نمیشه که من رو تو طلبیده باشی اونم به چه حالی خیلی اتفاقی خدایی فکر می کنی لیاقتش رو داشته باشم وای اصل باورم نمیشه نمازم رو جلوی خونه تو بخونم اونقدر نزدیک بتونم باهات حرف بزنم دیروز رفتم واکسن زدیم و تقریبا یک ماه دیگه رفتنی هستیم خدایا صدهزار مرتبه شکرت از اینکه منو با همه بدیهام خواستی دلم یه جوریه فکرمیکنم لیاقت این همه خوبیهات رو ندارم خدایی دلم برات تنگه ولی داره روز موعود فرا می رسه خدایا شکرت کی فکرش رو می کرد من به این سن برم مکه وای اصلا نمی تونم باور کنم

خدایا قسمت همه اونهای که ارزودارن بشه .این رو زها سرم خیلی شلوغه دارم می بینم باید چکارهای دیگه ای قبل از رفتن انجام بدم.

نیلوفر مهربونمٰ ،امین جان،سحر عزیزم که ازت خبری ندارم،حدیثه عزیزم و خیلی های دیگه که الان یادم نیست مطمئن باشید همه تون رو یاد می کنم اونجا می خوام از خدا که قسمت همه شما بشه  فعلا بای تا بعد

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 12:13 بعد از ظهر ] [ ستایش ] [ ]

روزهای سرنوشت ساز

سلام.خدای مهربونم خدایی خوبم.

خداجونی پراز استرسم دلم شور می زنه این همه مدت تلاش کردم حالا دیگه مرحله اخر رسیده خدایی کمکم کن ناامیدم نکنه دلم رو شنه نذری که کرده بودم تقریبا هفته دیگه تموم میشه خدایی خسته  شدم تو می دونی چرا، می دونی چون می بینی.پس کمکم کن .البته دلم می خواد همونی بشه که  تو صلاح می دونی هیچ وقت هیچ چیزی رو به زور ازت نخواستم پس راضیم به رضای تو.خداجونی این روزها روز های خوب بود با یکی هم صحبت شده بودم که فکر کنم تو سرراهم قرارش دادی اره چون ادم خوبی بودخیلی خوب.همین قدر که می تونستم باهاش درد و دل کنم خیلی برام خوب بودوهمین طور احساس راحتی احساس اینکه قبلا می شناختمش که البته هم همین طور بود.مواظبش باش و هرچی صلاحش هست براش مقدور کن به ارزوهاش برسه به شناخت خودش که یه جورهای براش مسئله شده بود.کمکش کن تو این مدت مثل یه دوست خوب بود برام یه جور حرف زدن باهاش بهم ارامش می داد.شکرت خدای مهربونم از اینکه ادمهای رو سرراه  من قرار می دی که خوبن و ادم سوءاستفاده کنی نیستتن.خدایا شکرت شکرت به خاطر سلامتی و ارامش خانواده ام خدایی ممنونم که منو از خودت دور نمی کنی هرچی من بدم تو خوبی خیلی خوب اونقدر که شرمندی مهربونیهات میشم خداییی مواظب خودت باش دوستت دارم اندازه همه چیز های که ساختی.

تنهام نذار که بدون تو می میرم.

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 8:8 بعد از ظهر ] [ ستایش ] [ ]